چهارشنبه , ۱۷ آذر ۱۳۹۵
خانه / مقالات / زندگینامه / ایرج صغیری
ایرج صغیری

ایرج صغیری

ایرج صغیری‏ سال 1325 در بوشهر متولد شد. علاقه به تئاتر از همان کودکی پای صغیری را به مراسم تعزیه کشاند و در ادامه وی یکی از ارکان اصلی مراسم تعزیه گردانی بوشهر شد. ایرج صغیری پس از اخذ دیپلم راهی مشهد شد تا در رشته تاریخ ادامه تحصیل دهد. دوران دانشجویی وی مصادف با زمانی بود که دکتر علی شریعتی در آن دانشگاه تدریس می کرد. آشنایی با داریوش ارجمند و اجرای نمایش «ابوذر» در دانشگاه مشهد، وی را نزد دکتر شریعتی و دانشجویان مشهد محبوب کرد. با دعوت دکتر شریعتی، «ابوذر» یک بار دیگر به اجرا درآمد، اما این بار در حسینیه ارشاد تهران و این سرآغاز دوستی بیشتری بودکه بین شاگرد و استاد صورت گرفت. ایرج صغیری پس از اتمام تحصیل و اخذ لیسانس تاریخ به بوشهر بازگشت. کارگردانی «قلندر خونه» و اجرای آن در جشن هنر شیراز نام وی را به عنوان کارگردانی صاحب سبک بر سر زبان ها انداخت. «مهپلنگ» دومین اثری بود که از وی به نمایش درآمد. صغیری قبل از انقلاب برای مدتی بسیار کوتاه در استخدام آموزش و پرورش بوشهر بود. نمونه ای از فعالیت های هنری وی پس از انقلاب به شرح زیر است.

فیلم سینمایی «سفر غریب» با کارگردانی، فیلمنامه نویسی و تهیه بازی در فیلم «عروسی خوبان» به کارگردانی «محسن مخملباف» در سال67  مدیر تولید فیلم سینمایی «مدرسه رجایی« انتشار دو مجموعه داستان از دیگر فعالیت های هنری وی به شمار می آید.

آثار داستانی:
1. مجموعه داستان «خالو نکیسا، بنات النعش و یوزپلنگ»- سال انتشار 1369 – شامل داستان های: دی حلیمو و بچه هایش- کنارهای بال بالو- زارسین و پری- گل یاس در باران- سوغاتی غراب- های پلوار- خالو نکیسا، بنات النعش و یوزپلنگ ‏
‏2. مجموعه داستان «خلخال شوم»-سال انتشار 1382- شامل داستان های: خلخال شوم- حفه
مجموعه داستان «خالو نکیسا، بنات النعش و یوزپلنگ» اولین اثری است که از صغیری منتشر شد. تسلط و علاقه صغیری به گویش بوشهری وی را بر آن داشت تا همچون آثار نمایشی خود، داستان هایش را به همین گویش بنویسد. استفاده از واژه ها و اصطلاحات محلی بوشهری در این کتاب وی را وا می دارد در مقدمه ای که بر آن دارد توضیح دهد: «انگیزه اصلی نوشتن این مقدمه وجود دویست تا سیصد لغت نامأنوس است که در این قصه آمده، نامأنوس برای خوانندگانی که کمتر با لهجه های جنوبی ایران به خصوص گویش «بوشهری» آشنا هستند. ممکن بود به گونه ای همه این واژه ها را به زبان فارسی بدون لهجه ترجمه کرد، اما هرگز معانی کاملی که این واژه ها در منطقه قابل استفاده خود دارند، قابل انتقال نیست.»‏
واژه نامه پایانی این کتاب منبع کاملی است که می توان از آن به عنوان یک لغت نامه گویش بوشهری استفاده کرد.‏
رویدادهای همه داستان ها در بوشهر و روستاهای تابع این استان روی می دهد، بر این اساس حاشیه دریا و نخلستان ها بیشترین سهم را در این بین دارند. جاشوها، ماهیگیران و باربران اسکله تیپ هایی هستند که صغیری برای شخصیت های داستان های خود برگزیده است.
اشاره به افسانه ها و باورهای جنوب از ویژگی های این مجموعه است. در این بین داستان «زارسین و پری» «کنارهای بال بالو» اشاره ای مستقیم به دو افسانه رایج در جنوب دارند.‏
‏«مثل کِلوها حرف می زد همیشه می گفت: اومدن سیم گفتن بیو دوماد خومون بشو. اصلاً نمی خواد غصه بخوری. دختر چهارده ساله داریم که زبیدو خاک پاشم نمی شه. هیچ کس به حرفش اهمیت نمی داد، اما مو همه حرفهاشِ باور می کردم. آخه اهل اونا، پیرزنای هفتاد هشتاد ساله شون، اگه با آدمیزاده های جوون عروسی کنن دوباره جوون و خوشگل می شن. اونام سی خاطری که گول ما بزنن میان پیرزنِ با سرخاب و سفیداب می سازنش مثل دختر چهارده ساله. بعد گول جوونای ما میدن و میگن: «ای عروسته…» بعضیها هم گول می خورن و باهاشون میرن مملکت جنا و پریا. وقتی سرخاب سفیداب پیرزنا پاک شد، اووخت می فهمن که به جای دختر چهارده ساله، یه پیرزن هف هفو زنشون شده…«
از داستان های صغیری چنین بر می آید علاقه وی به حکایت های شفاهی و افسانه ها و باورهای جنوب وی را بر آن داشته آنها را به صورت مکتوب درآورده تا روزی روزگاری در گذر تاریخ آنها به فراموشی سپرده نشوند؛ بنابراین وی کمتر به تکنیک های داستان مدرن اهمیت می دهد و آنچه برای وی مهم به نظر می رسد تبدیل حکایت های شفاهی به حکایت هایی مکتوب است؛به همین دلیل توجه به گویش محلی اهمیتی به سزا در این قصه ها پیدا می کند. داستان «خالو نکیسا، بنات النعش و یوزپلنگ» تفاوت هایی در نوع روایت، موضوع و مضمون با داستان های دیگر این مجموعه دارد. صغیری با یاد ایام کودکی به مرگ آخرین تفنگچی تنگستان و دشتستان اشاره می کند. مردی که در تمام نبردهای دلیران تنگستان شرکت داشته و با اجانب جنگیده بود. آخرین تفنگچی شکارچی بزرگ کوهستان های اطراف بوشهر بوده و اینک پا به سن گذاشته است.
صغیری با وصف دلاوری ها و جوانمردی و مردم داری «خالو نکیسا» تلاش می کند شخصیت افسانه ای دیگری (همچون شیر محمد تنگسیر) بیافریند. مرگ «خالو نکیسا» باور نکردنی است و راوی مرگ او را به مرگ یوزپلنگ تشبیه می کند.؛ قصه ای که راوی از خالو شنیده است. افسانه مرگ یوزپلنگ از افسانه هایی است که صغیری با استفاده از آن در داستان خود، سعی در احیای آن دارد.
«یک شب بعد از شام وقتی همه خانواده به دورش نشسته بودیم، توی نور چراغ پمپی خیره ماند و گفت: یوزپلنگ با یه همزاد به دنیا می آید که توی بدن اون جای داره و از زمان زاییده شدنش پا به رشد می کنه و بزرگ می شه. وقتی یوزپلنگ پیر می شه دیگه جسمش رشد نمی کنه اما بر عکس، همزادش پیر نمی شه و همین جور بزرگ شدنش ادامه داره. کار به جایی می کشه که دیگه تن پیر یوز هم تحمل این همزاد نداره و یه روز که همون روز، روز مرگ حیوون پیره، همزاد مثل یه صاعقه تمام جسم و تن اونو مبدل به خاکستر می کنه و بیرون می پره.»‏
ایرج صغیری پس از 12 سال که از انتشار «خالو نکیسا…» گذشته بود مجموعه داستان «خلخال شوم» را منتشر کرد. در این کتاب صغیری همچون گذشته از گویش محلی استفاده کرده است و دو حکایتی را که از گذشته ای نه چندان دور در جنوب ایران بر سر زبان ها بود به داستان هایی خواندنی تبدیل کرده است.‏
توجه به نقلِ حکایت و اهمیت دادن به ماجراهایی که یکی پس از دیگری رخ می دهند، داستان «خلخال شوم» را داستانی پر حادثه دارای «اکسیون» کرده است.‏
داستان «خلخال شوم» به حکایتی باز می گردد که زمانی در بوشهر بر سر زبان ها بوده است. این داستان بر اساس سرگذشت خلخالی طلایی، جادویی و شوم، خلق شده است. دست به دست شدن این خلخال به دست افراد مختلف، ماجراهایی را به وجود می آورد.
»بسته را بار دیگر گرفت خواست بلند کند که متوجه شد پارچه کیسه ای شکل دوخته شده است پس ته کیسه را گرفت و محتویات آن را ریخت روی سطح مختک. ناگهان با صدای زنگدار یک جفت خلخال طلای درخشان بر کف چوبین گهواره افتاد انگار با یک هارمونی شایسته صدای هزار زنگوله از راهی دور به گوشش رسید. چیزی شبیه به غوغای صدها گنجشک روی گل ابریشم حیاطشان در سحر و غروب که یکباره قطع شد. یک جفت خلخال طلا. طلایی چنان ناب که آمم کاظم هرگز آن را ندیده بود و نه تصورش را می کرد. چراغ قوه را که مستقیم روی آن گرفت آمم کاظم خیال کرد خلخال ها نور چراغ قوه را به تمام گرفته و چند برابر آن نور ساطع می کنند و تمام فضای اتاق را روشن کرده است. دوباره چراغ را روشن کرد و به خلخال ها خیره ماند، بلافاصله توی ذهنش نقش بست که چرا مادرم نمی گذاشت این خلخال ها را لااقل ببینم؟ این خیلی بی انصافی است آخه چطور ممکن است پدیده ای با این همه زیبایی و کمال، شوم و نحس باشد این غیر ممکن است…«
داستان «حفه» بسط لطیفه ای است که در بین کارگران اسکله های بنادر رواج داشته است. این لطیفه شاید هم «دزد به کاهدون زدن» معنا بدهد و در مورد کارگران ساده کشتی است که بدون شناخت چیزی از آن می دزدند و حکایت این دزدی بعدها مایه خنده و عبرت دیگران می شود.‏

یک نظر

  1. ب بابت نوشتن خالو نکیسا.ما از سال 70 این کتاب رو خریدیم.الان هنوزم داستان هاش رو میخونیم،خیلی خیلی قشنگ توصیف شده.خییییییللللللیییییییی ممممممنووووووووووننننننننننا عرض سلام و تشکر از، جناب آقای صغیری،

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شد.خانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>